زیباترین شعری که شنیدین (اتاق گفتگو)

با سلام بر دوستان و یاران همیشگی پورتال رنگی

اتاق گفتگوی « زیباترین شعری که شنیدین » به درخواست شما عزیزان ایجاد شد. لطفا شعرها، بیت یا ابیات و حتی شعر زیبای که خودتون سرودید رو با ما و دوستان پورتال رنگیتون درمیون بگذارید. امیدواریم این شعرهای زیبا به دوستانتون در پورتال رنگی یه حس خوبی بده و هممون رو تحت تاثیر قرار بده. با آرزوی بهترین لحظات برای تک تک شما دوستان مهربون پورتال رنگی.

زیباترین شعری که شنیدین

قوانین اتاق گفتگوی تجربه های زندگی :

۱- لطفا از توهین به هر شخص، سازمان، گروه و … بپرهیزید. شخصیت شما در نحوه بیان صحیح کلمات نمایش داده میشود !
۲- لطفا از ارسال شماره تلفن یا ایمیل برای ارتباط با نظر دهندگان بپرهیزید.

از این که همراه همیشگی ما هستید، از شما سپاسگزاریم.
زندگی رنگی با پورتال رنگی

اگه دوست داشتین این مطلبو واسه دوستاتونم بفرستید - زندگی رنگی با پورتال رنگی :)
telegram

دیدگاه بگذارید

624 نظرات روشن "زیباترین شعری که شنیدین (اتاق گفتگو)"

اطلاع از

غم‌خوار من به خانه‌ی غم‌ها خوش آمدی

با من به جمع مردم تنها خوش آمدی

بین جماعتی که مرا سنگ می‌زنند

می‌بینمت برای تماشا خوش آمدی

راه نجات از شب گیسوی دوست نیست

ای من، به آخرین شب دنیا خوش آمدی

پایان ماجرای من و عشق روشن است

ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی

با برف پیری‌ام سخنی بیش از این نبود

منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی

ای عشق ای عزیزترین میهمان عمر

دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی!

شعر: فاضل نظری

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی
ای باد سبک سار ای باد سبک سار
مرا بگذر و بگذارهشدار که آرامش ما را نخراشی
شعر: علیرضا بدیعی

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و ویرانه خویش

میبرم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن! آینه اینقدر تماشایی نیست

حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟

بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست

آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه کـــه تصویـــر تـــو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد

کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتـــم ز خدا «عقـل» طلب مــــی کردم

«عشق» اما خبر از گوشه ی محراب گرفت

نتوانست فـــرامــــوش کند مستــــی را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کـــی بـــــه انداختن سنگ پیاپـی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟!

فاضل نظری

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی‌ست
که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی‌ست

چه غم که خلق به حسن تو عیب می‌گیرند
همیشه زخم زبان خون‌بهای زیبایی‌ست

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب
که آبشارم و افتادنم تماشایی‌ست

شباهت تو و من هر چه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل، تنهایی‌ست

کنون اگرچه کویرم، هنوز در سر من
صدای پَر زدن مرغ‌های دریایی‌ست

فاضل نظری

در این زمانه بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه ناباور خیال پرست؟
به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

شعر: محمد علی بهمنی عزیز

تقدیم به دیسلایک زنهای گرامی
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست
به تنگ چشمی این مردم زوال پرست!!!

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وان که این کار ندانست در انکار بماند اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند صوفیان واستدند از گرو می همه رخت دلق ما بود که در خانه خمار بماند محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد قصه ماست که در هر سر بازار بماند هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند جز دل من کز ازل تا به ابد… ادامه نظر »
تقدیم به تو پرتال عزیز به دلیل تمامی زحماتت تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد سلامت همه آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد جمال صورت و معنی ز امن صحت توست که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد در این چمن چو درآید خزان به یغمایی رهش به سرو سهی قامت بلند مباد در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند بر آتش تو… ادامه نظر »

سلام پرتال عزیز
ازتون یه خواهش داشتم
اگه میشه هر چی شعر و مطلب مربوط به من هست رو از این صفحه پاک کنید تا دیسلایکهای غرض ورزانه‎ی عزیزان درون این اتاق، منجر به مخدوش شدن بیشتر این صفحه و بی احترامی به شاعران گرانقدرمون نشه و خشم دوستان به اشعار گرانمایه‎ی هنرمندامون سرایت نکنه!!!!
سپاس از تو دوست همیشگی
سپاس از اهتمام و التفات بی دریغتان
سبز باشی و مانا به روزگار…

صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی

زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد!!

تقدیم به پرتال عزیز و من!

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت گل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا زلف سنبل به نسیم سحری می‌آشفت گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو گفت افسوس که… ادامه نظر »
“سرای محبت” به لبخند آیینه ای تشنه ام به آغوش بی کینه ای تشنه ام سلامی صمیمانه آیا کجاست؟ سر آغاز الفت خدایا کجاست؟ خدایا سرای محبت کجاست؟ من آواره ام . شهر الفت کجاست؟ کسانی که از عشق دم میزنند چرا بین ما را به هم میزنند؟ کسانی که از عشق دم میزنند چرا بین ما را به هم میزنند؟ خدایا نسیم نوازش کجاست؟ کویرم . سر آغاز بارش کجاست؟ بیا تا به لبخند عادت کنیم به این راه ز پیوند عادت کنیم کسانی که از عشق دم میزنند… ادامه نظر »
به لبخند آیینه ای تشنه ام به آغوش بی کینه ای تشنه ام سلامی صمیمانه آیا کجاست؟ سر آغاز الفت خدایا کجاست؟ خدایا سرای محبت کجاست؟ من آواره ام . شهر الفت کجاست؟ کسانی که از عشق دم میزنند چرا بین ما را به هم میزنند؟ کسانی که از عشق دم میزنند چرا بین ما را به هم میزنند؟ خدایا نسیم نوازش کجاست؟ کویرم . سر آغاز بارش کجاست؟ بیا تا به لبخند عادت کنیم به این راه ز پیوند عادت کنیم کسانی که از عشق دم میزنند چرا بین… ادامه نظر »
چقدر خواب ببینم که مال من شده ای و شاه بیت غزل های لال من شده ای چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض جواب حسرت این چند سال من شده ای چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟ تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای هنوز نذر شب جمعه های من اینست که اتفاق بیفتد حلال من شده ای که اتفاق بیفتد کنارتان هستم برای وسعت پرواز بال من شده ای میان بغض… ادامه نظر »
نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را هوای تنگ غروب و شب خیابان را اگر چه پنجره ها را گرفته ای از من نگیر خلوت گنجشکهای ایوان را بهار، بی تو در این خانه گل نخواهد داد هوای عطر تو دیوانه کرده گلدان را بیا که تابستان، با تو سمت و سو بدهد نگاه شعله ور آفتابگردان را تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد و بی پرنده گی عصرهای آبان را سرم به یاد تو گرم است زیر بال خودم اگر به خانه ام آورده ای… ادامه نظر »

شاعر: اصغر معاذی

من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزید من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت گر چه در حسرت گندم پوسید من خودم بودم هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی… ادامه نظر »

فردا اگر بدون تو باید به سر شود

فرقی نمی کند شب من کی سحر شود

شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود

رنج فراق هست و امید وصال نیست
این هست و نیست کاش که زیر و زبر شود

رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درددل کنم و دردسر شود

ای زخمِ دلخراش لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود

موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذار گفتگو به زبان هنر شود

فاضل نظری

یخ کرده ام !اما نه از سوز زمستان ! اما نه از شب پرسه های زیر باران یخ کرده ام یخ کردنی در تب تبی که جسمم نه ! دارد باورم می سوزد از آن یخ کرده ام ! اما تو ای دست نوازش روح یخی را با چنین شولا مپوشان گرمم نخواهی کرد و فرقی هم ندارد یخ بسته ای پوشیده باشد یا که عریان یخ بسته ام چون قطب آری این چنین است وقتی نمی تابی تو ای خورشید پنهان یخ کرده ام ! یخ کرده ام !… ادامه نظر »
از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب! شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب! پشت ستون سایه ها روی درخت شب می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب می دانم آری نیستی اما نمی دانم -بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب؟ هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما -نگذاشت بی خوابی به دست آرم تو را امشب ها … سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف! ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب هر شب صدای پای تو می آمد از هر… ادامه نظر »

به نسیمی همه راه به هم می‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد
فاضل نظری

تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟ شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم . تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو بسان قایق، سرگشته، روی گردابم! تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟ تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟ تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟ تو از کدام سبو؟ من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه! چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه! مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه! کدام… ادامه نظر »
وفا نکردی و کردم ، خطا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم ، بُریدی و نبریدم اگر ز خلق ملامت ، و گر ز کرده ندامت کشیدم از تو کشیدم ، شنیدم از تو شنیدم کی ام ، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب ز چشم ناله شکفتم ، به روی شکوه دویدم مرا نصیب غم آمد ، به شادی همه عالم چرا که از همه عالم ، محبت تو گزیدم چو شمع خنده نکردی ، مگر به روز سیاهم چو بخت جلوه نکردی ، مگر ز موی… ادامه نظر »
راز عشق بشنو از چشمم که دارد گفت و گویی بی صدا قطره قطره راز می گوید به گونه در خفا از سوا دِکِلکِ مژگان ، نقش یاران می زند وز سِرِشکی طعنه ی آتش به باران می زند بَه چه زیبا شِکوه از دلدار می گوید همی چون رسد بر جور دلبر پلک می بندد دمی نغمه های بی امانش برده از جانم امان ساز خاموشش چه پنهان فاش می گوید نهان گفتمش آرام گیر ای یار بی زنهار من لحظه ای بندی بزن بر چشمه ی جوشان تن… ادامه نظر »

مثل موسیقی آرامی که خوابت می کند

عشق می آید به آسانی خرابت می کند

هرچه می گویی که بگذر دوری از او بهتر است

فال حافظ باز با شعری مجابت می کند

می شکستی کاش با حرفی سکوتم را که گاه

خواهش یک شیشه را سنگی اجابت می کند

خمره خمره دردها را می گذارم زیر خاک

دل! نترس این خمره ها روزی شرابت می کند

زندگی بی عشق یا مردن به جرم عاشقی؟

قبر گاهی در دل تاریخ قابت می کند

از شاعر عزیز مرتضی جهانگیری
از کتاب سربسر

باشد تو نیز بر جگرم خنجری بزن

با من دم از هوای کس دیگری بزن

پرواز با رقیب اگر فرصتی گذاشت

روزی به آشیانۀ من هم سری بزن

ای دل به جنگ جمع رقیبان شتاب کن

سرباز نیمه جان! به صف لشکری بزن

درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت

ای روزگار سیلی محکم تری بزن

شاید که جام بشکنم و توبه ای کنم

ای مرگ پیش از آنکه بیایی دری بزن

از شاعر عزیز سجاد سامانی

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی!!!!!

کوچه باغ ما گاه شبها می نشینم در کنار پنجره می گشایم در بسوی کوچه ی صد خاطره یاد ایام جوانی ، خاطرات بچگی عشق و ترس و دلهره ، دلواپسی ، دلدادگی کوچه ی زیبای ما آن سوی یک بازار بود باغی از رویا کنارش خفته چون گلزار بود بر سر کوچه درختی بود ، قد آسمان وز پس آن تا به آخر بید مجنون سایه بان بین بعضی از درختان بوته های یاس بود کز گل زرد و سفید عطرش طنین انداز بود خانه ی ما گرچه کوچک… ادامه نظر »

مثل یـکی رهـگذر از کوچـه‌هـا
می‌گذرم هر سحر از کوچه‌ها
آی نسیـم سحـری، صبـر کن
ما را با خـود ببـر از کوچـه‌هـا

دلتـنگم دلتـنگ از خـانـه‌ها
از معبر، از گذر، از کوچه‌ها

بایـد پـل زد به خـیـابـان عشـق
یک شب آسیمه‌سر از کوچه‌ها
بـایــد با بــوی گــل ســرخ رفـت
جــــــایـی دلـبـازتــر از کوچــه‌ها

فـردا مهـمان شـقایـق شـوم
بـگذرم امشـب اگر از کوچه‌ها
فرجامم، دامنه دشت‌هاسـت
خواهــم رفـت آخـر از کوچه‌ها

از شاعر عزیز سهیل محمودی

خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست من در این جای همین صورت بی‌جانم و بس دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست تنم اینجاست سقیم و دلم آنجاست مقیم فلک اینجاست ولی کوکب سیار آنجاست آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم روم آنجا که مرا محرم اسرار آنجاست نکند میل دل من به تماشای چمن که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست سعدی… ادامه نظر »

شعر از استاد سخن سعدی شیرازی

با تو از خویش نخواندم- که مجابت نکنم

خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

دستی از دور به هرم غزلم داشته باش

که در این کوره ی احساس مذابت نکنم

گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم

فصلها حوصله سوزند.-بپرهیز- که تا

فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم

هرکسی خاطره ای داشت- گرفت از من و رفت

تو بیندیش- که تا بیهده قابت نکنم

شاعر محمد علی بهمنی

دلواپسی ام نیست چه باشی، چه نباشی

احساس تو کافی ست چه متن و چه حواشی

از خویش گذشتم، ببرم خاک کن، اما

شعرم چه؟ نه! بی ذوق مبادا شده باشی

می خواستم از تو بنویسم که مدادم

خندید: چه مانده است مرا تا بتراشی

مجموعه آماده ی نشرم-خبر بد

یک خالی پر، خط به خطش روح خراشی

شصت و سه [سن شاعر] غزل له شده در زلزله ی من

شصت و سه نفس، شصت و سه حس متلاشی

نفرین نه، سؤال است: چگونه دلت آمد-

بارانم! اسیدانه به من زخم بپاشی؟

شاعر: محمد علی بهمنی

و چه خاموش به تماشا نشسته ام
تو را
ای ماه
انگاه که از پشت حریر پنجره ام
رخ می نمایی
و نمیدانم
ماهتاب تو زیبا تر است
یا چتر گیسوی نگار من
نگارینا
کنون وقت،وقته رخ نمایی توست
پرده از رخ برکش
که رقیب به یک اشارت از در به در کنی

بداهه سرایی بود😄😄😄😄

خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌ کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک‌عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد… رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد رها کنی‌، بروند و دوتا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌ که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که‌… نه‌!… ادامه نظر »
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری نمی‌بایست کرد اول به این حرف… ادامه نظر »
رودی که می خشکد در او سودای طغیان نیست دور از تــو حتــی گریـــه کردن کاری آسان نیست! دارم بــــه دوری از تــــو عــادت می کنم کم کم هر کس به دردی خو کند در فکر درمان نیست! وقتـــی عزیــــزی نیست تـا باشد خریدارت فرقی میان قصر مصر و چاه کنعان نیست! مانده ست بر دیــوار قاب عکس تو هر چند تندیسی از آقامحمدخان به کرمان نیست! خوارزم بعد از حمله ی چنگیز خان حتی اندازه ی من بعدِ دیدار تــــو ویران نیست! همـــواره مفهـــوم عنـایت نیست لبـخندت گاهی به… ادامه نظر »
دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته دلیل اینکه تنهایی همین دستای تنهامه همین دنیای تاریکم همین تردید چشمامه تو دلگیری نمی دونی چه رویایی به من دادی اگه فکر می کنی سردم برو رد شو تو آزادی نمی دونی چقد سخته تو پشت نبض دیواری نمی دونم تو این روزا چه احساسی به من داری؟ نه اینکه سرد و مغرورم نه اینکه دور از احساسم بزار دست دلم رو شه بزار رویا رو بشناسم تمومه شهر خوابیدن من از فکر تو بیدارم یه روز… ادامه نظر »
چلــه نشین تو شدم نــبض زمین تو شدم مــردهء بی دین هــمــه زنده بــه دین تو شدم بــه ساعــت مــرگ غزل تلخ آبــه ای جای عسل بــر حلقــهء نفــرین شده تنــها نگین تو شدم بی بال و بی پــر در سفــر از هــر چــه سایــه خســتــه تــر هــر خط آخــر پشــت ســر تا اولین تو شدم من بــهــتــرین تو شدم ای حس از بــر شدنی ای خط بــه خط نوشــتنی در زنگ از خود رد شدن صد آفــرین تو شدم بــه جــرم بی ســتارگی شــب هــمــه شــب بــه سادگی کشــتــه… ادامه نظر »
وقتی حصار غربت من تنگ می شود هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن ” گاهی دلم برای خودم تنگ می شود” گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود هر چند می شکیبم بر عشق باز هم گاهی دلم اسیر دل سنگ می شود گر یک نظر به روی شما کرد یار ما دنیای عشق با تو هماهنگ می شود “گاهی دلم برای خودم تنگ می شود” یا لحظه به نای غمش چنگ می… ادامه نظر »

شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت

                       لیک شعری نسرود!

 نه که معشوقه نداشت           

نه که سر گشته نبود

 سال ها بود دگر کوچه ی مهتاب

                                             خیابان شده بود…

1 2 3 12
wpDiscuz