زیباترین شعری که شنیدین (اتاق گفتگو)

تالار گفتگو ۱۶ بهمن ۱۳۹۵ ۱,۰۸۱ دیدگاه

با سلام بر دوستان و یاران همیشگی پورتال رنگی

اتاق گفتگوی « زیباترین شعری که شنیدین » به درخواست شما عزیزان ایجاد شد. لطفا شعرها، بیت یا ابیات و حتی شعر زیبای که خودتون سرودید رو با ما و دوستان پورتال رنگیتون درمیون بگذارید. امیدواریم این شعرهای زیبا به دوستانتون در پورتال رنگی یه حس خوبی بده و هممون رو تحت تاثیر قرار بده. با آرزوی بهترین لحظات برای تک تک شما دوستان مهربون پورتال رنگی.

زیباترین شعری که شنیدین

قوانین اتاق گفتگوی تجربه های زندگی :

۱- لطفا از توهین به هر شخص، سازمان، گروه و … بپرهیزید. شخصیت شما در نحوه بیان صحیح کلمات نمایش داده میشود !
۲- لطفا از ارسال شماره تلفن یا ایمیل برای ارتباط با نظر دهندگان بپرهیزید.

از این که همراه همیشگی ما هستید، از شما سپاسگزاریم.
زندگی رنگی با پورتال رنگی

برچسب ها
loading...

دیدگاه بگذارید

1081 نظرات روشن "زیباترین شعری که شنیدین (اتاق گفتگو)"

باشد تو نیز بر جگرم خنجری بزن

با من دم از هوای کس دیگری بزن

پرواز با رقیب اگر فرصتی گذاشت

روزی به آشیانۀ من هم سری بزن

ای دل به جنگ جمع رقیبان شتاب کن

سرباز نیمه جان! به صف لشکری بزن

درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت

ای روزگار سیلی محکم تری بزن

شاید که جام بشکنم و توبه ای کنم

ای مرگ پیش از آنکه بیایی دری بزن

از شاعر عزیز سجاد سامانی

ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی!!!!!

کوچه باغ ما گاه شبها می نشینم در کنار پنجره می گشایم در بسوی کوچه ی صد خاطره یاد ایام جوانی ، خاطرات بچگی عشق و ترس و دلهره ، دلواپسی ، دلدادگی کوچه ی زیبای ما آن سوی یک بازار بود باغی از رویا کنارش خفته چون گلزار بود بر سر کوچه درختی بود ، قد آسمان وز پس آن تا به آخر بید مجنون سایه بان بین بعضی از درختان بوته های یاس بود کز گل زرد و سفید عطرش طنین انداز بود خانه ی ما گرچه کوچک بود ، چون آفاق بود مادرم… مادرم یکتا گلی زیبا… ادامه نظر »

مثل یـکی رهـگذر از کوچـه‌هـا
می‌گذرم هر سحر از کوچه‌ها
آی نسیـم سحـری، صبـر کن
ما را با خـود ببـر از کوچـه‌هـا

دلتـنگم دلتـنگ از خـانـه‌ها
از معبر، از گذر، از کوچه‌ها

بایـد پـل زد به خـیـابـان عشـق
یک شب آسیمه‌سر از کوچه‌ها
بـایــد با بــوی گــل ســرخ رفـت
جــــــایـی دلـبـازتــر از کوچــه‌ها

فـردا مهـمان شـقایـق شـوم
بـگذرم امشـب اگر از کوچه‌ها
فرجامم، دامنه دشت‌هاسـت
خواهــم رفـت آخـر از کوچه‌ها

از شاعر عزیز سهیل محمودی

خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست

من در این جای همین صورت بی‌جانم و بس

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

تنم اینجاست سقیم و دلم آنجاست مقیم

فلک اینجاست ولی کوکب سیار آنجاست

آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری

سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست

درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم

روم آنجا که مرا محرم اسرار آنجاست

نکند میل دل من به تماشای چمن

که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست

سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست

رخت بربند که منزلگه احرار آنجاست

شعر از استاد سخن سعدی شیرازی

با تو از خویش نخواندم- که مجابت نکنم

خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم

گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم

دستی از دور به هرم غزلم داشته باش

که در این کوره ی احساس مذابت نکنم

گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم

فصلها حوصله سوزند.-بپرهیز- که تا

فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم

هرکسی خاطره ای داشت- گرفت از من و رفت

تو بیندیش- که تا بیهده قابت نکنم

شاعر محمد علی بهمنی

دلواپسی ام نیست چه باشی، چه نباشی

احساس تو کافی ست چه متن و چه حواشی

از خویش گذشتم، ببرم خاک کن، اما

شعرم چه؟ نه! بی ذوق مبادا شده باشی

می خواستم از تو بنویسم که مدادم

خندید: چه مانده است مرا تا بتراشی

مجموعه آماده ی نشرم-خبر بد

یک خالی پر، خط به خطش روح خراشی

شصت و سه [سن شاعر] غزل له شده در زلزله ی من

شصت و سه نفس، شصت و سه حس متلاشی

نفرین نه، سؤال است: چگونه دلت آمد-

بارانم! اسیدانه به من زخم بپاشی؟

شاعر: محمد علی بهمنی

و چه خاموش به تماشا نشسته ام
تو را
ای ماه
انگاه که از پشت حریر پنجره ام
رخ می نمایی
و نمیدانم
ماهتاب تو زیبا تر است
یا چتر گیسوی نگار من
نگارینا
کنون وقت،وقته رخ نمایی توست
پرده از رخ برکش
که رقیب به یک اشارت از در به در کنی

بداهه سرایی بود😄😄😄😄

خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌ کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک‌عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد… رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد رها کنی‌، بروند و دوتا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌ که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که‌… نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان… ادامه نظر »
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند… ادامه نظر »
رودی که می خشکد در او سودای طغیان نیست دور از تــو حتــی گریـــه کردن کاری آسان نیست! دارم بــــه دوری از تــــو عــادت می کنم کم کم هر کس به دردی خو کند در فکر درمان نیست! وقتـــی عزیــــزی نیست تـا باشد خریدارت فرقی میان قصر مصر و چاه کنعان نیست! مانده ست بر دیــوار قاب عکس تو هر چند تندیسی از آقامحمدخان به کرمان نیست! خوارزم بعد از حمله ی چنگیز خان حتی اندازه ی من بعدِ دیدار تــــو ویران نیست! همـــواره مفهـــوم عنـایت نیست لبـخندت گاهی به غیر از سیل، دستآورد باران نیست! در بستر سیلاب وقتـــی… ادامه نظر »
دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته دلیل اینکه تنهایی همین دستای تنهامه همین دنیای تاریکم همین تردید چشمامه تو دلگیری نمی دونی چه رویایی به من دادی اگه فکر می کنی سردم برو رد شو تو آزادی نمی دونی چقد سخته تو پشت نبض دیواری نمی دونم تو این روزا چه احساسی به من داری؟ نه اینکه سرد و مغرورم نه اینکه دور از احساسم بزار دست دلم رو شه بزار رویا رو بشناسم تمومه شهر خوابیدن من از فکر تو بیدارم یه روز می فهمی از چشمام چه احساسی به تو دارم شبیهه… ادامه نظر »

با درود به شما من چند صفحه را خواندم تا شعر دلنشین شما را پیدا کردم و بی نهایت لذت بردم ….راستی در بیت ( یه روز می فهمی …)احساسم میگه چون توبیت قبل همه خوابند کاش اینجا :
شبی می فهمی از چشمام چه احساسی بهت دارم
بازم ممنون از شعر زیباتون

چلــه نشین تو شدم نــبض زمین تو شدم مــردهء بی دین هــمــه زنده بــه دین تو شدم بــه ساعــت مــرگ غزل تلخ آبــه ای جای عسل بــر حلقــهء نفــرین شده تنــها نگین تو شدم بی بال و بی پــر در سفــر از هــر چــه سایــه خســتــه تــر هــر خط آخــر پشــت ســر تا اولین تو شدم من بــهــتــرین تو شدم ای حس از بــر شدنی ای خط بــه خط نوشــتنی در زنگ از خود رد شدن صد آفــرین تو شدم بــه جــرم بی ســتارگی شــب هــمــه شــب بــه سادگی کشــتــه شدمزنده شدم ســتاره چین تو شدم ای تو هــمیشــه سفــری… ادامه نظر »
وقتی حصار غربت من تنگ می شود هر لحظه بین عقل و دلم جنگ می شود از بس فرار کرده ام از خویش خویشتن ” گاهی دلم برای خودم تنگ می شود” گاهی به ترکتازی شعرم خوشم ولی گاهی کمیت شاعری ام لنگ می شود هر چند می شکیبم بر عشق باز هم گاهی دلم اسیر دل سنگ می شود گر یک نظر به روی شما کرد یار ما دنیای عشق با تو هماهنگ می شود “گاهی دلم برای خودم تنگ می شود” یا لحظه به نای غمش چنگ می شود گاهی زمین به تمام فراخی اش در پیش کلبه… ادامه نظر »

شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت

                       لیک شعری نسرود!

 نه که معشوقه نداشت           

نه که سر گشته نبود

 سال ها بود دگر کوچه ی مهتاب

                                             خیابان شده بود…

آغاز با تو

اگر چه نا امیدی مرا می خورد

و هیچ بودنی زیبا نبود

و باران فقط برای سیل شدن می بارید

و خورشید برای سوزاندن می تابید

                                  اما

                                    حال که تو آمدی
*                 دریا *بی تلاطم و آبی است!

پرواز با تو باید
گر پر شکسته در باد
آغاز به هرکجا شد
پایان هر کجا بــــــــــــــاد…

امان از این هوای طوفانی
امان از این سرمای زمستان و آسمان ابری  
که آدم نه خودش میداند دردش چیست
و نه هیچ‌کس دیگر…
فقط میدانم که هوا دارد سردتر میشود.

همینجوری☺
ایشالا که هوای دلتون هیچوخ سرد و زمستونی نشه

ﻗﺼﻪی ﻣﻦ و ﻏـﻢ ﺗﻮ
‫ﻗﺼﻪی ﮔﻞ و ﺗﮕﺮﮔﻪ
‫ﺗﺮس ﺑﻲ ﺗﻮ زﻧﺪه ﺑﻮدن
‫ﺗﺮس ﻟـﺤﻈﻪﻫﺎی ﻣﺮﮔﻪ
‫ای ﺑﺮای ﺑـﺎ ﺗﻮ ﺑﻮدن
‫ﺑﺎﻳﺪ از ﺑﻮدن ﮔﺬﺷﺘﻦ
‫ﺳـﺮ ﺑـﻪ ﺑـﻴـﺪاری ﮔﺮﻓﺘﻪ
‫ذﻫﻦ ﺧﻮاب آﻟﻮدهی ﻣﻦ
‫ﻫﻤـﻴﺸﻪ ﻣـﻴﻮن ﻗـﺎب ﺧﺎﻟـﻲ درﻫﺎی ﺑﺴﺘﻪ
‫ﻃﺮح اﻧﺪام ﻗﺸﻨﮕﺖ ﭘﺎک و روﻳﺎﻳﻲ ﻧﺸﺴﺘﻪ
‫ﻛﺎش ﻣﻴﺸﺪ ﭼﺸﺎم ﺑﺒﻴﻨﻦ ﻃﺮح اﻧﺪام ﺗـﻮ داره
‫زﻧﺪه ﻣﻴﺸﻪ ﺟﻮن ﻣﻴﮕﻴﺮه
‫ﭘﺎ ﺗﻮی اﺗﺎق ﻣﻴﺰاره
‫ﻛﺎش ﻣﻴﺸﺪ ﺻﺪای ﭘﺎﻫﺎت
‫ﺑـﭙـﻴﭽﻪ ﺗـﻮ ﮔـﻮش داﻟﻮن
‫ﻃـﺮف داﻟـﻮن ﺑـﮕﺮده
‫ﺳﺮ آﻓﺘﺎب ﮔﺮدوﻧﺎﻣﻮن
‫ﻛﺎش ﻣﻴﺸﺪ دوﺑﺎره ﺑﺎﻏﭽﻪ
‫ﭘـﺮ ﮔـﻠـﻬـﺎی ﺗـﻮ ﺑـﺎﺷـﻪ
‫ﻏﻨﭽﻪی ﺳﻔﻴﺪ ﻣﺮﻳﻢ
‫ﺑﺎ ﻧـﻮازش ﺗﻮ واﺷﻪ
‫ﻛﺎش ﻣﻴﺸﺪ اﻣﺎ ﻧﻤﻴﺸﻪ
‫ﻧـﻤـﻴﺸﻪ ﺑـﻴﺎی دوﺑﺎره
‫ﻧﻤﻴﺸﻪ دﺳﺘﺎت ﺗﻮ ﮔﻠﺪون
‫ﮔـﻠـﻬـﺎی ﻣـﺮﻳـﻢ ﺑـﺬاره
‫ﻛﺎش ﻣﻴﺸﺪ اﻣﺎ ﻧﻤﻴﺸﻪ
‫اﻳـﻦ ﻣـﺮام روزﮔـﺎره
‫رﻓﺘﻨﺖ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺑﻮد
‫دﻳﮕﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻧـﺪاره…

درد بی درمان شنیدی؟
حال من یعنی همین!
بی تو بودن،
درد دارد!
می زند من را زمین

می زند بی تو مرا،
این خاطراتت روز و شب
درد پیگیر من است،
صعب العلاج یعنی همین!

داداش محسن نگو که الان شش ماهه شعرتو با گوشت خون درک میکنم ….

نفس نمیکشد هوا
قدم نمیزند زمین
سکوت میکند غزل
بدون تو یعنی همیــــــــــــــــــــن!!!!!!!

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای… ادامه نظر »