داستان زیبای کوروش پسر خورشید

داستان ۱۴ دی ۱۳۹۵ ۲ دیدگاه

داستان کوتاه پورتال رنگی

کوروش پسر خورشید

مقدمه نویسنده:

عرض کنم برای شناخت و آگاهی باید تاریخ خودمان را بشناسیم و بیشتر بدانیم. تلاشی شده است که زندگی کوروش این مرد بزرگ و پدر ایران را مروری داشته باشیم. لیکن متاسفانه این شخصیت بزرگ جهانی امروز بیشتر از آنکه از دشمنانش ضربه بخورد از دوستان نالان است. به گمان این حقیر برای نقد احتیاج است که آرا مخالف و موافق در کنار یکدیگر قرار گیرند. برای آنکه حق ضایعه نشود جهد آن شد با گماردن حقایقی در سایه تخیل به این مهم برسیم.


 

این سربازان برای چه در این مکان اجتماع کرده اند، سوهائیک ؟

سوهائیک با لبخندی آکنده از غرور گفت، این ساحرین و مزدورانی را که می بینی این گونه خوار و ذلیـــــل در مقابلمان ایستاده اند توسط سربازان پادشاه مقتدر آژی دهاک ادب خواهند شد. آنها جادو می کردند و به خــدایی نادیده اعتقاد دارند و تعدادی هم خدایشان را اشاعه می دهند. و با دیگران می جنگند و خون ها هدر می دهند.

تیداد، بیاد داشته باش شاه جوان ما می خواهد راهی نو را برای رستگاری خلق ترسیم کند. و چــــون راههای قدیم، آدمی را به تباهی می کشد پـس مخالفین باید نابود شوند. نابخردان دو سرباز ما را کشته اند. حال به سزای رفتار مذمومشان اکنون روئسای قبایل شورشی را جان می ستانیم.

تیداد پوزخندی زد و گفت، شکست سزاوار آدمی ست. راه شاه جوان شما، ظاهری تـازه دار. لیکن راهی زاده از دوران کهن است. به گمانم شما همان فرشته پرستانید. (دستش را به روی محاسنـــش کشید و ادامه داد ) ای ماه پرستان، اصلا هیچ مهم نیست که چه می پرستید. شما هم خون می ریزید. جادو می آفرینید. و آدمی را پلکان پیشرفت خویش ساخته اید. بدان که هدف فقط کمال آدمی ست. راه را روشنی دل نشان می دهد. الباقی دست آویز بشری ست که پلیدیش فزون بر پاکی اوست.

سوهائیک با تشر گفت، آی پارسی، مراقب هرزه گوی هایت که نشان از اندیشه ایی شوم دارد، باش. به خدایان سوگند که بزرگــان به درستی شما را همسان دیگر آدمیان نمی پندارند. باید دهانت را پر از آتش کرد. هر چند که شما آتــــــش را می پرستید.

تیداد با خشم گفت، بر اندیشه سبز و خام نفرین خدای احد و واحد. ما آتش را …

در این بین تعدادی سرباز که در نزدیکی این دو دوست ایستاده بودند. متوجه جــــــــــدل بین این دو شدند و به سویشان گام برداشتند. سوهائیک به ماجرا پی برد و با صدایی آرام در میان جملات تیداد گفت، حال آتش را بپرست یا اهریمن بدان. آن سربازان برای شکارت می آیند. درنگ کنی آتش به دهانـــــت می زنند. مرا با مشتی بزن و بگریز. از شهرمان دور شو به ساوابوم رو. آنجا امن است.

تیداد که خود را در خطر دید با ضربتی مشت، همچون قله سنگی رها شده از دل کوه، بر سینه دوست خویش او را بر روی زمین دوخت. و با جهشی خود را از میان مردم جدا ساخت و با جهد و کوشش شهر را ترک کرد. همزمان سرهای مخالفین آژی دهاک در مقابل دیدگان سوهائیک بر روی زمین فتاد.

***

قصر آژی دهاک

مهمانان با ورود شاه به سرای غریو شادی کشیدند. شـاه به حضار در سالن پیوست و بر روی اریکه اش نشست. هارپاک وزیر جوان در مقابل شاه ایستاد و گفت، سرورم، با غرور می گویم که مخالفین اندیشه کائنانیتــــان را هدیه به خدایان زمین و آسمان کردیم. و زمین با قدرت و تدبیر شما پاک تر شده است.

لبخندی کوتاه به سرعت چهره یخ زده پادشاه را درنوردید و محو شد. با نوشیدن شاه از جامش مهمانان جشــن را ادامه دادند.

هارپاک به نزدیک شاه شد تا بتواند از این قتل عام برای استواری جایگاهش استفاده کند. اما شاه به شـــــدت آشفته نشان می داد. و قبل آنکه وزیرش به خواهد سخنی بگوید به آرامی گفت، باز هم کابوس دیدم. همان کابــــوس تلــــخ همیشگی را. من همچنان پاهای آن مردی که دو شاخ و دو بال دارد را می بوسم.

هارپاک مرد میدان نبرد بود. و سَیاسی را بتازگی می آموخت. لیکن به درستی می دانست سکــوت فعلیش اگر ادامه یابد. دیگــر آژی دهاک با او این گونه سخن نمی گوید. پس تمام اندیشه اش را به کار گرفت و ناگهـــان گفـــــت، سرورم بی قراری شما بهترین فرصت است تا ساحرین و معبرین قصر را بهتر بشناسید. و بفهمید که آنها بی جهت مفت خوری نمی کنند. و اهم تر اینکه خاطر همایونی نیز آسوده خواهد شد. به جز آن شنیده ام معبرینی در مشرق سرزمینمان می زیند که بسیار قدرتمندند. و … .

شاه در این هنگام در بین جملات وزیرش گفت ، قوم پارتیان .

هارپاک به محض آنکه پاسخ مثبتش را بیان کرد. دیااکو ژنرال ارتش آژی دهاک داخل سالن شد و بعد مراسم مرسوم در مقابل پادشاه ایستاد گفت، سرورم، برای کسب تکلیف به خدمت تان شرف یاب شدم. خدایان زمین و آسمان به ما یاری رساندند. از فراعنه خبری نیست. تشنجـات داخلی و سقوط سه شاه و دو ملکه در ده سال گذشته آنها را زار کرده است. لیدیها نیز چندان تمایلی به نبرد ندارند. آرام در جایگاه خودشان نشسته اند. لیکن اقوام پارتیان و قومهای جنوبی که در نزدیکی انشــان می زیند مدتی ست افسار گسیختـــه اند. حال که دشمـن بیگانه سرگرم احوالات خویش است. اگر فرمانم دهید برای همیشه از شر این دو موی دماغ رها خواهیم شد.

در بین شرف یابان پادشاه مردان و زنانی جنگجو و دلاور حضور داشتند. لیکن سکوتی آنچنان سنگیــن بر شانه هایشان سنگینی می کرد که زبانهایشان را مسخ خویش ساخته بود. پارتیـــان دلاور و بی باک بودند و جنوبی ها سرکش و مغرور لیکن گویی تقدیر اکنون سـازش را برای هارپاک می کوکید. هارپاک جوان از سکوت به وجود آمده استفاده کرد و با صدایی رسا گفت، سرورم همزمان زنرال دیااکو نمی توانند در هر دو میدان حضور داشته باشند. اگر مرا لایق بدانید به سوی پارتیان رهسپار شوم. همهمه ایی نا مفهوم سالن را در بر گرفت. ناگهان واژه های هارپاک در مورد معبرین پارتی ذهن آژی دهاک را در نوردید و گفت، موافقم. ادب کردن پارتها با تو و برای پیشکشیت فقط معبرین مشهورشان را می پذیرم و تو دیااکو روانه جنوب شو. می خواهم کودکان جنوبی کابوسشان تبسم ما شود. حال بروید.

دیااکو در راه خروج از قلعه مسیر را بر هارپاک بست و گفت، من اطمینان دارم که شما در آینده این سرزمیـــــن نقش مهمی خواهی داشت. اما امروز را فقط به اشکبوس پارتــــی بی اندیش. او آزمونی مهم برای تو ست. اگر اشتباهی کنی آینده درخشانت را از دست خواهی داد. این دلاور پارتی در میدان نبرد بسیار هوشیـــــار است. لیکن بدان اگر خشــــم را به افکارش بی افزایی پارتیان رام تو خواهند شد. اشکبــوس اگر اندیشه اش پریشان باشد همچون مجنونین می شود. حال راهی شو که روزگاری دشوار در پیش داری.

و خود نیز به یاد قبایل و کپر نشینان جنوبی فتاد. قبایلی که بیشترشان را پارسیان تشکیل می دادند و مادهـا و سامیان و اندکی از قبایل دیگر در کنارشان می زیستند. در این اواخر پارسیـان کــــه به شدت مورد بی مهری آژی دهاک قرار گرفته بودند طغیـان کرده و با توجه به نزدیکی بلاد انشان به این آشوبها بیم آن می رفت که آشوبی همه گیر دامن بابلیان را بگیرد.

حال آژی دهاک که به خوبی می دانســــت اگر جملگی سربازنش را به دو میدان نبرد بفرستد هر آن امکانش است که مورد خیانت و تهاجم مخالفین هم ریشه اش قرار گیرد، پس سربازانش را به سه دسته تقسیم کرد. دسته ایی همراه دیااکو شدند و دسته دیگر رهسپار مشرق و دسته سوم تحت فرمانش در پایتخــــت ماندند.

اخبار خروج سپاه بابلیان از پایتخت به سرعت به سایر بلاد رسید. مردم انشان با شنیدن این خبر به جـــان یکدیگر فتادند و شورش همه گیر بر کپر نشینان و جنوبی های اطراف شهر نیز تاثیر شگرفی می گذاشت . حال انشان خود در حال سقوط بود و با این اوضاع شرایط برای دیااکو غیر قابل پیش بینی گشته بود.

اما پارتها از آنکه هارپاک بی تجربه به سوی آنها می آید بسیار خرسند شدند و خود را مهیای نبرد می کردند.

کمی دورتر از سرزمین بابلیان، تیداد به سرعت به سوی شمال سرزمین بابل می تاخت. با توجه به لشگرکشی آژی دهاک به سوی انشان و اطرافش، سپاهیان استجاری مادها که غالبا مادی نبودند به جان مردم افتاده بودند. دختران را تعرض می کردند و مردانشان را در دم جان می گرفتند و باقی اقوام را به جرم جادوگری با وسایلی همچون پتک به دل تاریخ می سپردند. این وقایع اختلافات گسترده ایی را در بین سران قوم مـــــاد ایجاد کرده بود.

در این بین تیداد بی خبر از این وقایع از شکاف صخره کوهی مقابلش را می نگریست . چند تن از سربازان استیجاری مادی به دور خانواده ایی جمع شده بودند . مردی با چوب دستی که در اختیار داشت، سربازان را از خانواده اش دور می ساخت. لیکن اندیشه ایی شــوم که در سر سربازان بود آنها را تشنه خون مرد نگون بخت می کرد.

تیداد با خود گفت، باید بروم هر آئینه بیم آن دارم که مزدوران آژی دهاک بر سرم خراب شوند. سرنوشت این خانواده هم قطعا مرگ است و آرام مسیر ساوابوم را ادامه داد. صدای فریاد و زجه کودکان هر جنبنده ایی را در سر جایش میخ کوب می کرد.

سربازی با شمشیر به پیرمرد چوب بدست یورش برد. پیرمرد سرباز را دفع کرد و سربازی دیگر با بیـرق از پشت آنچنان به کمر پیرمرد کوبید که گویی انگار او اندکی به داخل زمین فرو رفت و حال سربــــازان به سوی زن یورش آوردند. شیر زن با شمشیری که در دست داشت دو سرباز را از پای در آورد و سربازی دیگر با شمشیر بازوی زن را مجروح ساخت و مهاجم دیگری لباس زن را کشید و ناگهان سرباز بی شرم از روی زمین کنــده و همچون چوب خشکی به سویی پرت شد. سرنوشت پنج سرباز دیگر هم همان بود. یکی از مغلوبین مادی استیجاری گفت، تو کیستی که به خویش اجازه داده ایی سربازان آژی دهاک را به خون کشی؟  از آینده ات بیم نداری؟

صدایی رسا در دشت پیچید و گفت، من تیدادم. و تو بیگانه ایی و هرگز از مادها نبودی و نیستی. آن رخت که بر تن توست برای مردان است نه برای دون مایگانی همچون تو. حال دور شو تا جانت را نگرفته ام.

با فرار سربازان، شادی بر چهره کودکان نشست و با برخواستن معجزه آسا پیرمرد از روی زمین دختر مجروح لبخندی را به چهره غم زده اش اهدا کرد.

پیر مرد نگاهی به تیداد کرد و گفت، جوان مرد باید همینک به راه بی افتی. سربازان آژی دهاک به زودی راه را بر تو می بندند. تنها بلدی که در آنجا آسوده خواهی بود دشت مرده است. در آنجا آزادگانی در انتظار مردم ستم دیده هستند.

تیداد گفت، آنجا را نمی شناسم.

پیرمرد پاسخ داد، ما نیز رهسپار آنجا هستیم. لیکن من و کودکان سرعت تو را می گیریم. حال راه را به تو نشان می دهم.

تیداد نگاهی به کودکان کرد و گفت، مشکلی وجود ندارد. اگر راه را خوب بشناسی می توانیم شبانه عزیمت کنیم و روز را پنهان شویم. حال اگر موافقی نامت را به من بگو ؟

روهام هستم. روهام دهگان.

ساعتی گذشت و خانواده روهام در کنار تیداد آرامش را لمس کرد. تیداد نگاهی به محاسن انبوه و سپید پیرمرد کرد و گفت، چرا رنج سفر را به خانواده ات داده ایی و عازم بلدی گمشده هستی؟ اگر آنجا نباشد یا آنگونه که می گویی مردم مهربانی در آن نزیند چه؟

روهام لبخندی زد و گفت، جای دیگری را می شناسی؟ ( با دیدن چهره نا امید تیداد ادامه داد ) آنجا وجود دارد. مردم در کنار هم با آرمش آگاهی خود را فزونی می بخشند. در آن مکان، بزرگـی آسمانی آرامیده است.

در آن قسمت از مینو که دادار به زمین اهدا کرده هر چیزی جفتی دارد. حتی نرینگی زمین آنجا به تماشای جفتش نشسته. ( آهی کشید و گفت ) بعد آنکه همسرم به آسمان پیوست. حال یک آرزو دارم. آخریــــــن خواسته اش را انجام دهم. او دوست داشت فرزندانم در آن بلد رشد کنند.

تیداد گفت، آنجا چه نام دارد؟

روهام پاسخ داد، بومیان منطقه، این مکان را که نجابت زمین را به همراه دارد « ســـــــــاوالان » می نامند.

تیداد و همراهنش بنا به تقدیر و تدبیر هو به ساوالان پای گذاردند. از آن سو دیااکو به سرعت انشـــــــان را به محاصره خویش در آورد. زیرا کپرنشینان شورشی انشان را مقر خود ساخته بودند. بعد از مرگ شاه انشان پسر جوان و قدرتمند او کمبوجیه باید به قدرت می رسید که مخالفینش مانع تحقق یافتن این مهم شده بودند. کمبوجیه پس از نبردهایی جسته گریخته نیمی از شهر را در کنترل خویش داشت. اما مادها در اقدامی عجیب مخالفینش را یاری می رساندند.

دیااکو که شاهد این حوادث بود پیکی را به نزد آژی دهاک روانه ساخت و ماجرا را برای پادشاهش شرح داد. و البته با آگاهی پیشنهادی را نیز برای آژی دهاک داشت. و شرح احوال

مخالفین کمبوجیه توان شکست او را ندارند. پس اگر بر خلاف گذشته مخالفینش را یاری نکنیم. او می تواند به راحتی بر آنها چیره شود. و حال اگر فرمان دهید برای کمبوجیه پیکی بفرستم و به او بگویم که اگر خراج گزار مقام همایونی باشد. با یاری ما بر تخت خواهد نشست.

و آژی دهاک موافقت خویش را اعلام کرد. و کمبوجیه و دیااکو به صورت پنهانی اندکی دور تر از انشــــــان با یکدیگر گفتو کردند.

کمبوجیه با لحنی راسخ گفت، آژی دهاک قابل اطمینان نیست. تا ساعاتی پیش مخالفین مرا یاری می رساند. چگونه می توانی از من بخواهی با او صلح کنم ؟ با اندکی تفکر بر کردار شاه بابل، تنفر از پارسیان را به وضوح می بینید. ( سکوت کوتاهش را شکست ادامه داد ) شاید او می خواهد پس از چیرگیم بر دشمن، مرا غافلگیر سازد و با یورشی از من مغلوبی ابله سازد.

دیااکو با تحکمی خاص گفت، اگر اینگونه به بزرگ مرد ماد بد بینی چگونه است که حال در کنار من ایستاده ایی؟

کمبوجیه پاسخ داد، این ملاقات را شما ترتیب دادید. ما هر دو مرد میدان نبردیم. فریب در بینمان وجود ندارد.

دیااکو لبخندی از سر رضایت بر چهره اش نشست گفت، اگر به آنچه که امروز بینمان گفته شود پایبند بمانی من با شما پیمان می بندم که از سوی هیچ مادی در خطر نخواهید بود.

کمبوجیه پاسخ داد از پارسیان چه می خواهی؟

در زیر بیرق ما بمان و بر اریکه شاهنشاهی انشان جلوس کن. خراج گــزار آژی دهاک باش و در قبال آن با تو متحد می شویم و به مخالفینت می تازیم. حال پاسخت را بگو؟

کمبوجیه از جایش بر خواست و با آشفتگی ایی خاص گفت، اندکی در انتظارم باشید و از خیمه بیرون رفت.

این جوان پارسی باید تا دقایقی بعد سرنوشت قوم پارس را با اندیشه و تفکرش رقم می زد. اگر با دیااکو پیمـان می بست باید همچون پــــــدر و نیاکانش خراج گزار مادها باقی می ماند. لیکن انشان حفظ می شد و مردم کمتری جانشان را از دست می دادند. حال در صورت عدم پذیرش این پیمان و با توجه به نظــام از هم پاشیده پارسها، مادها قادر بودند که از انشان ویرانه ایی تمام عیــــــار بسازند و خون مردم را همچون آب جوی روان سازند.

کمبوجیه به هر تقدیر به خیمه بازگشت و این چنین گفت ، ما پارسیان همچنان خراج گزار مـــــــــادها باقی می مانیم . شما به همراه سربازانتان به سوی هگمتان رهسپار شوید . اگر مخالفینم را به حال خود رهــــا سازید کمتر از هفت شبانه روز دیگر بر روی اریکه شهنشاهی انشان جلــــوس می کنم . و دو روز بعد آن هدایایم را به دربار مادها تقدیم می کنم .

سپیده دم روز بعد دیگر از سپاهیان ماد اثری نبود . و کمبوجیه در چهار شبانه روز تهاجم یکپارچه و گسترده حکومت را از آن خویش ساخت و در ششمین روز هدایایش به دربار آژی دهاک رسید . سه روز کمتر از تعهدش به دیااکو .

حال به سرزمینهای پارتی می رویم . جایی که اشکبوس و سربازانش غرق در شادی بودند . چونکه هارپاک در دو یورشی که به سپاهیان پارتـی داشت . مجبور به عقب نشینی شد . و این رویداد می توانست هارپاک را در همان ابتدای راهش نابود سازد . لیکن با همه تلــخ کامیهای چند روز گذشته اش همچنان به خویش و استعدادهایش می بالید . و پس از ساعتها تفکر شبانه ، هوشنــــگ را که از اقوام آژی دهاک بود . مامور آن ساخت تا به همراه تعدادی سرباز برای نجات بیژن بزرگ که دربند اشکبوس گرفتار گشته بود راهی کند .

هوشنگ با تردید گفت ، سپاهیان پارتی تمام راه های ورود به شهرشان را بسته اند . اگر هم بخواهم مستقیم از میان لشگر یانشان بگذرم قطعا نمی توانم زنده به شهرشان داخل شوم . حال چه کنم ؟ .

هارپاک گفت ، آنچه را که گفتی می دانم . بنا به همین دلایل ما نبردی سوری را با پارتها ترتیب می دهیم . و شما با البسه سپاهیان اشکبوس خود را در میان مجروحین پارتی پنهان می سازید . و پس از عقب نشینی طبق روال همیشگی پارتها ، آنها مجروحین را برای مدوا به داخل شهرشان می برند . و از آن زمان تا شامگاهش فرصت دارید که بیژن را از مسیر کوهستانی به نزد من بیاورید .

سردار فروتشین که با نگرانی به جملات ردوبدل شده می اندیشید گفت ، تدبیرتان پسندیده است . لیکن اگر در حال عقب نشینی اشکبوس فرمان حمله را برای سپاهیانش صادر کند بدون تردید با تلافاتی که داده ایم شکست خواهیم خورد .

هارپاک لبخندی زد و گفت ، به آن نیز اندیشیده ام . یورش ساختگی ما با سه دسته از سربازانـمان شکل خواهد گرفت . دسته اول آغاز گـــر نبرد است . دسته دوم پوشش دهنده به حساب می آید . و هوشنگ و سربازانش در بین این دو دسته قرار خواهند گرفت . و دسته سوم همزمان با شروع نبرد به شکل کـــــــمان پشت دسته دوم می ایستند و با کمان و تیر و نیزه در انتظار فرمان یورش اشکبوس بدون حرکت در دشت پنهـــــان می شوند . تا اگر اینچنین شد از سربازانش استقبال کنند . به جز آن منجنیق هایمان را نیز مهیای پارتهـــــا می گذاریم . تا اگر دشمنان از دسته سوم عبور کنند با سنگ بر زمین بکوبیم شان .

و هوشنگ گفت ، در تدابیر شما به جز قوت هیچ دیده نمی شود . لیکن سود این همه کوشش و مـــــرارت چه خواهد بود ؟ .

هارپاک گفت ، قبل از آنکه عازم پارتیزان شویم . خبر مهمی به دستم رسید . بیژن قدرتمند ترین دانای پارت مورد غضــب اشکبوس قرار گرفته . و با توجه به آنکه در میدان نبرد از او اثـــــری نیافتم درستی خبر مشخص گردید . او می تواند آینده مادها را تغییر دهد . حال بروید و مهیای نبرد سپیده دم باشید .

نبرد آغاز شد . با اینکه اشکبوس انتظار تهاجم مادها را نداشت . لیکن کار آزموده چنین روزهایی بود . و توانست در اندک زمانی به خویش آید . و به سرعت و با تمام قوت بر دسته پیشرو هارپاک تاخــــت و دسته دوم را نیز در پنجه هایش له کرد . و زمانی که عقب نشینی مادهــا را دید . با درنگی کوتاه فرمان یورش شش دسته از دوازده دسته اش را صادر کرد . در همین بین مادهای که تا به حال پنهانی نبرد را می نگریستند . با نیزه و تیرهای رها شده از کمان فوجی از پارتیان را در خون خود غلتاندند . و اشکبوس بی درنگ حرکت سربازانش را متوقف کرد . و پس از پایان نبرد هوشنگ و سربازانش که به زیبایی نقش مجروحین را ایفــا کرده بودند خود را بدون زحمتی در پارتیزان دیدند . هوشنگ در فرصتی مناسب به همراه سربازانش خود را از چنگال پارتیــــان رها ساخت و به دنبال بیژن از این کوی به آن کوی در حرکت بودند . با پرسش و پاسخی که از اهالی پارت داشت پی برد که بیژن از پانزده شبانه روز پیش در بند اشکبوس اسیر است . لیکن نبرد بین ­مادهـــا و پارتهـــــا فرصت خوبی را برای هوشنگ به همراه داشت . از پاسبانان زنــدان پارتی تعداد کمی باقی مانده بودند . و بیشترشان در صفوف ارتش اشکبوس حضور داشتند . هوشنگ به راحتی بیــــژن را از زنــــدان رها ساخت و شبانه از راه کوهستانـــی به هارپاک پیوست .

در طول مسیر هوشنگ به فرمان هارپاک ، بیژن را از هر شی ایی که به همراه خویش داشت تهی کرد . با ورود  دانا و ســــاحر پارتی به اردوگاه مادها وسایلش را در مقابلش ریختند . و بیژن که همینک پی برد در جمع چه کسانی ست . در جهــد آن بود که خویش را به وسایلش برساند . لیکن هارپاک که از پشت خیمه ایی کردار بیژن را زیر نظر داشت به سرعت خود را به چوب دســــت ساحـر رساند و گفت ، آرام باش . خطری تو را از سوی ما تهدید نمی کند . تهدید و رنج از سوی اشک بوس است . او نمی داند که اگر امــــــروز تسلیم نشود فردا مادها با تمام قوایشان به او یورش خواهند آورد . می دانم پس از پایان نبرد قرار است تو را در آتش بسوزانند . پس من همای اقبال تو هستم . آیا دوست نداری ساحر بزرگ دربار ماد شوی ؟‌ . و مقام شامخ معبــر شاه ماد را داشته باشی ؟‌. ( دمش را از کام بیرون ساخت و ادامه داد ) حال بدان اگر موافق نباشی همینک رهایت می سازم . در انتظار پاسخ تو هستم ؟ .

و چوب دست را به مقابل پاهای بیژن رها کرد . و به داخل خیمه اش رفت .

بیژن چشمانش را بست . و به یاد دختر زیبا رویش فتاد که همزمان با مرگ او به جمع زنــــان خیمه اشکبوس اضافه می شد . دستی به محاسن بلند و سپیــدش کشید و به سوی خیمه هارپاک به راه افتاد . با چوب دستش پارچه زمخت خیمه را کنار زد و گفت ، ای جوان در قبال وعده هایت چه می خواهی ؟ .

هارپاک که بر روی تختی لمیده بود از جایش بر خواست و گفت ، ای مرد دانـا می خواهم بدانم چه چیزی خشم را بر اندیشه اشکبوس مسلط می کند ؟ .

بیژن گفت ، پرسشت نشان از پختگی تو دارد . و سکوت کرد . سکوتی که نشان از تفکر داشت . پس از خاموشی ایی طولانی ادامه داد ، اشکبوس تنها یک بار در میدان نبرد شکست خورده . آنهــــــم در مقابل قومی که مردان و زنانش فن رزم را خوب نمی شناختند . و شکستی آنچنان مفتضحانه که اگر اقوام اشک قدرتمند نبودند به یقین اشکبوس را مردم پارتی می دریدند .

قوم شرقی عادت داشت قبل از شروع نبرد برای خوش یمنی شی‌‌ٔ ایی سه پـــــــره را بسوزاند . پس از این فعل اشکبوس همچون مجنونین به دل سپاه دشمن زد و آرایش سپاهیان پارتی بر هم خورد و شکستی مفتضحانه رخ داد . بنده در میدان نبرد حضور داشتم و تا چندی پیش نمی دانستم دلیل کردار این گونه اشکبوس چه بود ؟ . و حقیقت آن ست که همیشه به دنبال راز آن روز ، در اندیشه بودم . روزگار گذشت و من مورد خشم این مرد قرار گرفتم . آن روزی که سربازان اشک مرا به اسارت می بردند احساس کردم آخرین روزی ست که پارتیـــــزان را می بینم . و برای آخرین بار دیارم را نگریستم . عجیب بود که سرای اشکبوس سه پره داشت . زندانــش سه پره دارد . و هجوم سپاهیانش به دشمن همچون نوک پیکان است و بازهم سه پره دارد . دربنــــــد که بودم متوجه شدم این سه پره ها بی جهت نیست . اشک فراعیــن پرست است . و سوزاندن سه پره به معنای نابودی خدایش است .

هارپاک دستان ساحر را به گرمی فشرد و گفت ، به دربار با شکوه مادها خوش آمدی .

بیژن آرام گفت ، فقط خواسته ایی دارم . می دانم اشک کارش با شما به انتها می رسد . حال می خواهم دخترم را که در اسارتش است به من بازگردانی ؟ .

هارپاک گفت ، بدون تردید او را بزودی می بینی .

سپیده دم روز بعد هر دوی لشگــــرها با تمامی نیروهایشان در مقابل یکدیگر ایستادند . و این به دان معنا بود که امروز روزی ست که سرنوشت هر دو قوم مشخص خواهد شد . اشک با وقار در ر‌اس سپاهیانش ایستاد .

لیکن ناگهان فاصله هایی یکسان در جلوی صف مادها گشوده شد . و سه پره هایی بــزرگ که از درختان اطراف ساخته شده بودند . توجه پارتیان را به خود جلب کرد . هارپاک تنومند از بین سربازانش بیرون آمد و شمشیرش را به سوی اشکبوس گرفت و با پائین آوردن شمشیرش سه پره ها به آتش کشیده شدند .

دستهای اشک به لرزه افتاد . سرخی چشمانش دم به دم فزونی میافت . با غریوی همچون صد شیر شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و به سپاهیان مادی زد .

با یورش اشک ، سپاه بابلیان آشفته شد . فرمانــده پارتی به گونه ایی سربازان مادی را در هم می شکست که مادی شهامت رویاروی مستقیم با او را نداشت .

اشک فقط در انتظار هارپاک بود . فرمانده مادها که پی برد وهـــم در بن مردانش رخنه کرده به سوی اسبش شتافت . در همین بین بیژن راهش را بست و گفت ، ای دلاور به کجا چنین شتابان ؟ . اگر کشتــه شوی یا مغلوب ، نبرد با شکست قومت به پایان خواهد رسید .

هارپاک با تنفر گفت ، می گویی چه کنم ؟ همچون بینوایان بایستم و شکست سربازانم را بنگــرم . اینگونه نیز شکست می خورم .

بیژن گفت ، خوب به اشکبوس بنگر. به زودی سربازی از شما در کنارش نخواهد بود . ( نگاهی به منجنیقی کرد و ادامه داد ) کارش را یکسره کن .

تعدادی پارتی خود را به اشک رساندند . در نزدیکی آنها هیچ سرباز مادی حضور نداشت . اشکبوس آخرین تپه را پیمود. سایه ایی سنگین را بالای سرش حس کرد . با نگاهی به آن لبخندی به مـرگ زد . اشکبوس دیگر وجود نداشت . و نبرد با کشتار پارتیان به پایان رسید.

 

“این داستان با اجازه از نویسنده آن، جناب آقای درویش ادریساوی در سایت قرار داده شده است. هر گونه کپی برداری یا انتشار این داستان بدون کسب اجازه از نویسنده آن ممنوع بوده و در صورت مشاهده، طبق قانون کپی رایت با قرد خاطی برخورد خواهد شد.”

در صورت داشتن هرگونه نظر، انتقاد و پیشنهاد میتوانید در این صفحه به صورت مستقیم با ارسال نظر با نویسنده در ارتباط باشید.

2

Please Login to comment
1 Comment threads
1 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
2 Comment authors
نگار

قشنگ بود، تاربخ گویی زنده شد

درویش علی ادریساوی

زنده باشید ، بزودی قسمت دوم را تقدیم می کنم .