داستان کوتاه - درخت پیر - پورتال رنگی

داستان ۱۶ دی ۱۳۹۵ ۲ دیدگاه

داستان کوتاه پورتال رنگی

درخت پیر

سیاوش از پشت درختی خشکیده به چهره نیلوفر می نگریست و غم و اندوهی را به وسعت خلاقیت ذهن بیمارش در آغوش می گرفت. نیلوفر آنچنان دلبری ایی را از مرد مقابلش می کرد که گویی دیگر، مردی در جهان باقی نمانده است. با ورود نیلوفر به ساختمان و بسته شدن درب ورودی، سیاوش دست لرزانش را به سوی شاخه نازک درخت پیر برد.

شاخه که با تمامی وجودش تصاویر مقابلش را می نگریست، برای تسکین سیاوش یکپارچه عشق و لطافت گشت و چشمانش را از همان ابتدا بر سایه شومی که انگشتان مردی غم زده، بر رویش ساخته بودند بی منت بست و درد مرگش را حس نکرد. این خاصیت عشق و مهر است.

با رها شدن اینک چوب خشکی از میان انگشتان دست سیاوش، درخت پیر برای آخرین بار فرزندش را دید.

چوب خشک با وزش بادی از روی زمین برخواست. اوجی گرفت و در اواسط کوچه محل تولدش در کنار اتومبیلی نشست. شیشه سمت شاگرد کمی پائین بود. پسر جوانی پشت رل، با تلفن همراهش سخن می گفت؛

ـــ نه به خدا عزیزم . بعد از لحظاتی چوب خشک دوباره با تمام وجودش اینبار فقط می شنید؛

ـــ بابا جان نزدیک شرکتم. چرا دست از سرم بر نمی داری ؟ ولمان کن تو را به حضرت عباس و صدای برخود گوشی تلفن همراه با داشبورد، چوب خشک را به خود آورد. باز هم صدا می آمد. صدای چندین مرتبه فشردن دکمه فندک. با پیچیدن صدای موتور موتور سیکلتی در کوچه، جوان داخل اتومبیل خود را جمع و جور کرد و فندک و پایپ شیشه در دستش را بر روی صندلی شاگرد گذاشت و به سرعت سوئیچ را چرخاند و خودرو از کوچه عبور کرد.

همچنین بخوانید:  داستان کوتاه - ماهی قرمز کوچولو

چوب خشک اینبار با امواج باد در آسمان می چرخید لبه سنگ زیر پنجره ایی جسم کوچکش را به آغوش کشید. سنگ یخ زده بود. شیشه پنجره از خوشحالی فریاد میزد و چوب خشک، داخل اتاق را فقط نگاه می کرد بدون آفرینش فکری جدید همچون قبل. زنی زیبا کیفش را از روی میز برداشت و آب دهانش بی هدف، به سوی مردی که بر روی صندلی نشسته بود، فضای خالی مقابلش را می شکافت. سنگ آرام گفت اینبار را باختم. با شیشه شرط بسته بودم که این زنه هم تسلیم پول این کچل میشود و شیشه باید به تماشای برهنگی زمان بنشیند.

ناگهان سایه ایی همچون رعد برق به چوب خشک نزدیک شد. شاخه درخت کنده شده از درخت خشکیده، در منقار کبوتری بود.

دیگر چوب خشک وجودی مستقل نداشت. او با تعداد زیادی از همنوعانش حالا لانه کبوتری در لابه لای شاخه های همان درخت پیر و خشکیده گشته بود.

 

این داستان با اجازه از نویسنده آن، جناب آقای درویش ادریساوی در سایت قرار داده شده است. هر گونه کپی برداری یا انتشار این داستان بدون کسب اجازه از نویسنده آن ممنوع بوده و در صورت مشاهده، طبق قانون کپی رایت با قرد خاطی برخورد خواهد شد.”

Subscribe
Notify of
2 دیدگاه ها
Inline Feedbacks
View all comments
Khatere
بهمن ۷, ۱۳۹۵ ۱۱:۱۰ ب.ظ

چ تصویرگری زیباییییییییییییییییی…⚘⚘
تشکررر از انتخاب زیبات تاروت جاان…سپاس از آقای ادریساوی و داستانهای زیباشون⚘⚘

درویش علی ادریساوی
Reply to  Khatere
بهمن ۸, ۱۳۹۵ ۱۱:۰۲ ق.ظ

سپاس از شما و ممنون .