داستان کوتاه - آرایش غلیظ - پورتال رنگی

داستان ۱۳ دی ۱۳۹۵ ۱۴ دیدگاه

داستان کوتاه پورتال رنگی

آرایش غلیظ

تلخی و سنگینی طعم یک فنجان قهوه و غلظت دود سیگار، جودی را در آشپزخانه احاطه کرده بود.

و او همچنان با چشمانی سرخ به تصویر داخل گوشی موبایلش نگاه می کرد و با خودش می گفت، قرارمان این نبود انریکه.

و اینک تصاویر خاطرات مرد رویاهایش لحظه ایی او را آسوده نمی گذاشتند.

قدم زنک های پنهانی کنار ساحل دریا، گفتمانهای عاشقانه، شیطنت ها و ناز کردن هایی که البته دیگر ارزشی برای انریکه نداشتند. حالا فلورا تمام زندگی او شده بود.

جودی بغضش را با دود سیگار از دهانش خارج کرد و با خود گفت، آخه بدبخت من با تو انقدر صادق بودم. همه جیک و پوک زندگیم را می دانستی. حالا فلورا شده است سمبل نجابت. پوزخندی زد و مکالمه تلفنی دقایق پیشش را دوباره در ذهنش مرور کرد؛

ــ حیف شما نیست که ناراحت این آقا هستید. این آدم لیاقتش فلورا است. بدبخت متوجه نیست که طرف به یار سابقش برگشته. چند بار مستقیم و غیر مستقیم بهش گفتم ولی در خریتش مانده. جودی برای من خیلی مهم و با ارزش هستید و الی امکان نداشت که آدرس این دختره را بهتان بگویم.

این جملات را پیتر دوست صمیمی انریکه بیان کرده بود.

اندیشه جودی به سرعت از در خواست های خاص پیتر، گذشت. و با پوزخندی خود را مجدد اینگونه خطاب کرد، آدرس را بخوانی تازه می فهمی چه غلطی کردی عزیزم. و پیامی را برای انریکه ارسال کرد. و با اعتماد بنفسی خاص از روی مبل بر خواست.

همچنین بخوانید:  داستان کوتاه - زن و شیطان

آئینه میز توالت مسخ و مبهوت آرایش غلیظ جودی گشته بود.

صدای پیامک تلفن همراه توجه اش را به خود جلب کرد. متن پیام وحشت را به چهره بزک شده اش کشاند.

پیتر برایش نوشته بود؛

ــ پلیس انریکه را گرفته است. اگر می توانی همین الان از شهر خارج شو. داداشش میگوید انریکه مردی را با چاقو زده است. فکر کنم طرف کشته شده. من گوشی ام را مدتی خاموش می کنم. راستی دوست داشتی بیا ویلای من. اینجا امن و امان است.

در همین هنگام درب خانه با صدایی بلند بسته شد و جملاتی را اینگونه جودی شنید.

سلام عزیزم، امروز خیلی کارم زیاد بود. خیلی گرسنه ام است. شام چی داریم !؟

 

“این داستان با اجازه از نویسنده آن، جناب آقای درویش ادریساوی در سایت قرار داده شده است. هر گونه کپی برداری یا انتشار این داستان بدون کسب اجازه از نویسنده آن ممنوع بوده و در صورت مشاهده، طبق قانون کپی رایت با قرد خاطی برخورد خواهد شد.”

Subscribe
Notify of
14 دیدگاه ها
Inline Feedbacks
View all comments
آتوسا
بهمن ۱۴, ۱۳۹۵ ۶:۰۹ ب.ظ

آخرش چي شد ؟ دوست پسر ( پيتر) همه رو دروغ گفته بود!

Khatere
دی ۲۱, ۱۳۹۵ ۶:۰۵ ب.ظ

خیلی قشنگ بوددددد…. واقعیت تلخ دنیای ماستتتتت… و کاش زنان سرزمین ما اونقدر محکممممم باشند که با اشتباه یا گناه همسرشون خودشونُ به سیاهچال گناه نندازن⚘⚘

درویش علی ادریساوی
Reply to  Khatere
دی ۲۱, ۱۳۹۵ ۱۰:۴۸ ب.ظ

ممنون . زنده باشید .

Anonymous
دی ۱۸, ۱۳۹۵ ۱۱:۴۵ ق.ظ

کاش پایان واضح تری داشت

درویش علی ادریساوی
Reply to  Anonymous
دی ۱۸, ۱۳۹۵ ۲:۵۸ ب.ظ

زنده باشید ، ممنون مطالعه فرمودین .
به امید خدا در داستان های بعدی .

لیزا
دی ۱۶, ۱۳۹۵ ۱۲:۳۴ ق.ظ

قشنگ بود.. امیدوارم روز به روز کاراتون بهتر بشه… از پسش بر میاین..

درویش علی ادریساوی
Reply to  لیزا
دی ۱۶, ۱۳۹۵ ۱۱:۰۸ ق.ظ

زنده باشید، ممنون از محبتتان.

سحر
دی ۱۴, ۱۳۹۵ ۹:۴۴ ب.ظ

چقدر گنگ بود

درویش علی ادریساوی
Reply to  سحر
دی ۱۴, ۱۳۹۵ ۱۰:۴۹ ب.ظ

ممنون که مطالعه فرمودید سپاس . امیدوارم در داستان های بعدی این مشکل حل شود . اگر دوست دارید داستان کوروش پسر خورشید را نیز مطالعه بفرمائید . از پارت بعدی داستان کوتاه تر خواهد بود .

درویش علی ادریساوی
دی ۱۴, ۱۳۹۵ ۱۲:۴۶ ب.ظ

ممنون از شما و سپاس . نیت آن است که به قسمتهای تاریک جامعه پرداخته شود .
ارادتمند

نگار
دی ۱۴, ۱۳۹۵ ۱:۴۰ ق.ظ

اخرش گنگ و نامفهوم بود

درویش علی ادریساوی
Reply to  نگار
دی ۱۴, ۱۳۹۵ ۱۲:۴۱ ب.ظ

با عرض سلام و درود . نظر جنابعالی برای بنده حقیر بسیار مهم است . خوشحالم که زمان گذاشتید و مطالعه فرمودید . قصد آن بوده که به واقعیتی تلخ اشاره کنیم . خیانت زنی که تعهدی به دیگری داده و متاسفانه در گیر خلق دنیایی بیهوده شده است . قطعا سعی می شود انتهای داستان های آینده را خوش لحن تر ببندم . بازهم ممنون .

مهسا
دی ۱۳, ۱۳۹۵ ۱۰:۲۹ ب.ظ

بعدش چی شد؟!

درویش علی ادریساوی
Reply to  مهسا
دی ۱۴, ۱۳۹۵ ۱۲:۵۰ ب.ظ

زنده باشید و سپاس از نظرتان .
امیدوارم داستانهای بعدی باب میلتان باشد .